پیرمردی با پسرتحصیل کرده اش صحبت میکرد که یک کلاغ اومد و نشست لب پنجره ...
پدر از
پسرش پرسید : این چیه ؟ پسر جواب داد : کلاغ ...
چند دقیقه
گذشت و دوباره پدر از پسرش پرسید : این چیه ؟
پسر گفت :
بابا من که همین الآن بهتون گفتم که این کلاغه !!!
چند دقیقه
نگذشته بود که پیرمرد دوباره پرسید : این چیه ؟؟؟!
پسر با
عصبانیت جواب داد : کلاغه ! کلاغ !!!
وقتی پدر
برای بار چهارم این سوال رو تکرار کرد پسر از کوره در رفت و با صدای بلند داد زد :
من چند بار گفتم که این کلاغه ؟؟؟ چرا متوجه نمیشی ؟؟؟
پدر به
اتاقش رفت و با یه دفتر خاطرات قدیمی برگشت ...
از وقتی
که پسرش به دنیا اومده بود بعضی ازخاطراتش رو تو این دفتر می نوشت ...
صفحه ای رو باز کرد و به پسر داد و گفت : این رو
بخون ...
توی اون
صفحه نوشته شده بود :
امروز پسر
کوچکم که سه سال دارد روی مبل نشسته بود که یک کلاغ اومد و نشست لب پنجره ...
پسرم ۲۳ بار اسمش رو از من پرسید و من عین ۲۳ بار بوسیدمش و عاشقانه بهش گفتم که اسمش کلاغه …………………
+ نوشته شده توسط h.amir در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت
6:46 |